تبليغاتX
ققنوس

ققنوس

عمیق نفس می کشم, قدم هایم را بلند بر می دارم, چشمانم را می بندم و.. خودم می شوم

خورشید را در آغوش می کشم و بر لبه ی ابرها لی لی می کنم,موی ماه را می کشم... این منم!

من عاشف آواز گنجشک ها هستم همانگونه که آواز کلاغ را دوست دارم, وقتی باد می وزد بر صورتم و بوی نم باران می آید من سبک می شوم, و با یک نفس عمیق بالا می روم... من آسمان خاکستری را دوست دارم, و ابر را در کنار خورشید

وقتی سایه روشن بازی ابر و خورشید بر صورتم می افتد لبخند می زنم و پر می شوم...و خالی... پر می شوم از عشق و آسوده از بند هایی که گاه مثل پیچک بر پای اندیشه ام بالا می رود..

وقتی در امتداد یک کوچه ی باریک به سرعت می دوم دستانم را باز می کنم و جهانم را در آغوش میکشم .. آن وقت است که دوست دارم رو به جهان فریاد بزنم "من خودم هستم, نه کمتر و نه بیشتر" من این بودنم را دوست دارم!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 19:46  توسط ققنوس  | 

امروز تو دوباره آمدی.. آمدی تا بودنت را جشن بگیری..

آمدی تا باشی و این به حکایتی عجیب می ماند..حکایت تولد از میان خاکستر.. حکایت ققنوس...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 16:32  توسط ققنوس  |