تبليغاتX
ققنوس

ققنوس

امروز روز تولد توست!.. قرار بود این نوشته زیبا باشد.. از مدت ها پیش, قرار بود..! اما امروز دستم به نوشتن نمی رود, امروز قلمم بر کاغذ نمی سرد, نوشتن برایم سخت است.. درد آور است..

 اما می نویسم.. می نویسم تا جوهر خشکیده ی ذوقم از نو روان شود.. تسلیم نمی شوم , نه به این سادگی! پس پیشاپیش از تو پوزش می خواهم برای این سخنان بی روح.. این نثر مشوش.. این نوشته قرار بود دل نشین باشد.. قلمم یاریم نمی کند,  قلبم از عشق نمی تپد... آری! چه اعتراف تلخی! عشق تو این جا نیست همچون خودت, انگار سالهاست که نبوده ای... و بعد از تو هیچ عشقی... و این برای من که همه ی عمر عاشقانه زیسته ام خلاء بزرگی ست! پیش از تو عشق به باد بود که می رفت تا گیسوان آشفته ی اقاقی را نوازش کند و عشق به آفتاب بود که هر روز بوسه ی گرمش را نثار زمین می کرد.. پیش از تو عشق به باران بود و به خش خش برگ های پاییزی و طلوع بهار از پس برف زمستانی.. و با طلوع تو...

 با طلوع تو همه ی این ها مرد تا در وجودت از نو معنا یابد.. بزرگ شود.. و من در کنار تو از همیشه عاشق تر بودم.. پس چه جای شگفتی که با غروبت همه ی عاشقانه هایم مرد و من ماندم اینجا, تنها.. بی عشق.. من ماندم اینجا, تنها.. بی تو.. بی عشق.. با یاد عشقی که برایم بزرگ بود و کوچک بودم برایش.. و امروز عشق تو اینجا نیست و یادت نشسته در سراچه ی ذهن و خاطره ی آن عشق بزرگ که تو خواسته یا نا خواسته روح کودکم را با حضورش آشنا کردی...و من از آن روز تا همیشه یک آشنا مانده ام!...

 و این ادای دینی است به تو که در سراسر عاشقانه هایم با من بوده ای و اگر کم است بدان که مرا مجال بیش از این ننمودی , که با رخصت تو بال های جانم نیز می رفتند تا از قفس این جسم نا توان در هوای تو بگریزند.

 

آمدنت مبارک باد و باشد که تمامی هستی در این سرور تپنده با من همراه شوند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 2:52  توسط ققنوس  | 

بی تو لحظه ها به کندی گذشت بی تو روزها سرد شد بی تو شب ها تاریک ماند.. بی تو...

بی تو ای آشنا زمستان گذشت بی حرم نفس هایمان.. با یادش...

بی تو چشمه خشکید کوه,خاک شد.. بی تو از یاد رفتم همه یادم یک نام شد.. بی تو شعر از یادم رفت بی تو پستوی خیالم سراب شد... خانه ای خراب شد.. بی تو همه روحم گم شد آرزوهایم سراب شد.. خانه ام خراب شد...

این روزها که نیستم, این شب ها که بی تو به روز نمی رسد,این سراسر شب زندگی ام, دیگر در پی جستجوی تو نیست که تو این روزها سراسر یادی... سراسر خاطره ای.. نه آن که رفته باشی نه!! این روزها تو همه اینجایی این روزها تو پیش منی.. تا همیشه.. این روزها یادت نشسته در سراچه ی ذهنم این روزها من توام این روزها تو همه اینجایی.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 1:4  توسط ققنوس  | 

عمیق نفس می کشم, قدم هایم را بلند بر می دارم, چشمانم را می بندم و.. خودم می شوم

خورشید را در آغوش می کشم و بر لبه ی ابرها لی لی می کنم,موی ماه را می کشم... این منم!

من عاشف آواز گنجشک ها هستم همانگونه که آواز کلاغ را دوست دارم, وقتی باد می وزد بر صورتم و بوی نم باران می آید من سبک می شوم, و با یک نفس عمیق بالا می روم... من آسمان خاکستری را دوست دارم, و ابر را در کنار خورشید

وقتی سایه روشن بازی ابر و خورشید بر صورتم می افتد لبخند می زنم و پر می شوم...و خالی... پر می شوم از عشق و آسوده از بند هایی که گاه مثل پیچک بر پای اندیشه ام بالا می رود..

وقتی در امتداد یک کوچه ی باریک به سرعت می دوم دستانم را باز می کنم و جهانم را در آغوش میکشم .. آن وقت است که دوست دارم رو به جهان فریاد بزنم "من خودم هستم, نه کمتر و نه بیشتر" من این بودنم را دوست دارم!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 19:46  توسط ققنوس  | 

امروز تو دوباره آمدی.. آمدی تا بودنت را جشن بگیری..

آمدی تا باشی و این به حکایتی عجیب می ماند..حکایت تولد از میان خاکستر.. حکایت ققنوس...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 16:32  توسط ققنوس  |